شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

چهارمین سفرنامه

گلدونه خان امسال روز پدر رفتیم مسافرت. همراه باباجون و مامان جون و خاله الهام اینا راهی تبریز شدیم تو کلا تو ماشین خاله الهام بودی چون تو ماشین خودمون اصلا طاقت نداشتی و دایما خودتو پرت می کردی سمت دنده و ضبط و فرمون و نمی شد کنترلت کرد خیلی مسیر طولانی بود و تو هم خسته شدی تا رسیدیم تبریز که خیلی شهر قشنگی بود من تا حالا نرفته بودم و کلی خوشم اومد.بعد رفتیم روستای کندوان و از اونجا هم رفتیم سرعین و جمعه هم برگشتیم..چه برگشتنی ...ساعت 6:30 صبح همسایه زنگ زد و گفت لوله خونتون ترکیده و اب از در خونه اومده بیرون و سرازیره... بله... سریع زنگ زدیم دایی و رفت خونمون .شلنگ یخچال پاره شده بود.خلاصه که دایی علی رضا تا ما برسیم همه کارها ر...
27 ارديبهشت 1393

10 ماهگی

 اول از این روزهات بگم. خیلی قشنگ چهار دست و پا میری،در و دیوار و میگیری و بلند میشی و راه می ری گاهی بدون کمک چند ثانیه هم تعادل داری. آهنگ خیلی از کلمات رو تکرار می کنی.مثلا میگم جوجه تو میگی دووددهه. عاشق ایفون شدی.کافیه از بغلش رد بشیم سریع میگیریش. کلماتی مثل ماما،بابا،مابا،عمه،نه،ابه ، دده، رو می گی.بابایی که میاد خونه آوازت میشه ...باباه...با   با. عاشق عروسک باب اسفنجی هستس حتی عکسش روی نایلون هم باشه باهاش بازی می کنی. عاشق باباجون هستی بغل هرکس باشی تا باباجون رو ببینی می پری بغلش. تاپ بازی رو خیلی دوست داری. زیاد علاقه ای به خوردن شیرینی جات نداری.(به بابایی رفتی )بد سلیقه.چند روز پیش یه لیمو ترش ...
20 ارديبهشت 1393

شبهای تو

خانم علوی مشاوت میگه شبها که تو تختت نمی خوابی و گریه می کنی نیارمت پیش خودم تا از وابستگیت کم بشه. حرفای مشاورت رو قبول دارم کارهایی که میگه برای تربیت و تقویت هوش تو انجام میدم راستش خودم خواستم تا یه راهی برای اینکه شبها تو تخت خودت بخوابی نشونم بده. یاد خودم افتادم ...وقتی بچه بودم عاشق این بودم که شبها تو بغل مامانم بخوابم،گاهی باباجون اجازه نمیداد منم صبر می کردم تا خوابش  ببره و یواشکی می رفتم کنار تخت مامان جون و بیدارش میکردم و می رفتم توی بغلش. خانم علوی راست میگه تخت پدر و مادر امن ترین جای دنیاست. نصف شب تو منومی خوای،من چطور می تونم بغلت نکنم و نیارمت پیش خودم...پس پسرک شیرینم تا هر وقت که بخوای می تونی کنار ما ...
16 ارديبهشت 1393

پارک ملت

پسر خان  پنج شنبه همراه دوست های نازنینت،دلسا جون و آرشیدا جونی و خاله ها رفتیم پارک ملت. خیلی خوش گذشت تو شروع کردی به آواز خوندن و چهچهه زدن،بعد رفتیم روی چمن نشستیم و دلسا و آرشیدا اومدن نزدیک تو ،که یکدفعه ترسیدی! و گریه کردی و دیگه سمت دلسا و ارشیدا نرفتی!!!چی بگم!!! روز خیلی خوبی بود و کلی با خاله ها گفتیم و خندیدیم.جای خاله بهنوش و مهران خان هم خالی بود. ...
6 ارديبهشت 1393

دندون چهارم

بله در این روز بود که دندون بالی سمت چپ هم نمایان شد. . خاله الهام هم کادو برات یه گربه پشمالو خوشگل گرفت.
1 ارديبهشت 1393
1